X
تبلیغات
رایتل

خاطرات گذشته

روستای گرمارود

زمستان -2

قبل ازنوشتن مطلب جدید -چند نکته از مطلب قدیمی ، اول آنکه در آن سال سخت حاج آقا سید نور الدین حسینی آئینی معلم مدرسه بودند و نهایت لطف و محبت را در آن سال نسبت به بنده و همچنین پدرم که تازه استخدام شده بود داشتند، و اما مورد دیگر آنکهمتوجه شدم در سال گذشته جناب آقای دکتر یزدی مفتخر به دریافت نشان درجه یک ملی شده اند که  هر چند دیرهنگام اما همینجا به ایشان تبریک عرض مینمایم =

اما در زمستان گرمارود بعد از باریدن هر برف اولین کار پارو کردن برف بود که

با وسیله ای به اسم بامبارو انجام میگرفت یک دسته داشت که در سر آن حالت نیم بیضی و بعضا مثلثی البته با پهنائی بیشتر از پارو بود که در قدیم روی این بخش را پوست میکشدند اما بعدا حلبی میکشدندبرخلاف پارو که میبایست برفهارا پرت کرت کار با بامبارو بمرات راحتتر و با هل دادن صورت میگرفت یکی از نشانه های قدرت آنزمان این بود که شخص تا چه مقدار برف میتواند بوسیله این بامبارو هل دهد ، اما نکته جالب توجه اینکه بر خلاف حالا که تا تقی میخورد مدرسه ها را تعطیل میکنند هر چقدر برف هم میبارید مدرسه تعطیل نمی شد و من واقعا گاهی وقتها برای بچه های روستاهای اطراف مثل مزرعه گرمارود علیا ، علی اباد و اویرک دلم میسوخت که چگونه بین این برف رفت و آمد  میکنند - اما اگر برف نمی آمد معمولا یک برنامه کاری بدین ترتیب داشتیم پس از تعطیلی مدرسه اول باید کمک میکردیم که علفها را کارد بزنیم ( اصطلاح کارد زدن خرد کردن علفها میباشد ) کارد یک وسیله بود با دو تکه چوب تقریبا 70 الی 120 سانتی که در مرکز آن یک تیغه بلند کارد قرار داشت و این تیغه یک دسته چوبی داشت دو نفر میبایست کار میکردند یک نفر باید علفها را زیر تیغ نگه میداشت ( دم میداد) و نفر بعد با فشار روی تیغه  علفها رو خرد میکرد کار نفری که دم میداد خیلی حساس بود زیرا که کوچکترین بی احتیاطی با آسیب به دست و انگشت وی میشد ، بعد ازآن میرفتیم بازی اگر که هوا خشک بود روی پشت بام قیش بازی ، هگره و روی قبرستان چالی گالی ، کرکرک  ، خر پشت قمبز ، هج هجک ، گردونه بازی ، چالتس ، کلاغ زاغی ،و این آخری ها تب تراب خانه ات خراب بازی میکردیم ، پس از بازی به کمک پدر و مادر در غذا داد گاو گوسفندان میرفتبم و پس از اتمام آن مردها سر یک بام  جمع میشدند و شروع به صحبت میکردند ما بچه ها هم در جائی دیگر معمولا دور از دید پدران به صحبت میپرداختیم و البته کمی بزرگتر ها به کشیدن سیگار

معمولا مردها وقتی میخواستند از هم جدا شوند قول و قرار شب نشینی را میگذاشتند ، انروزها برق که نبود غروب ها معمولا مادران آتش کرسی را درست میکردند و پدرها به خانه که میرسیدند چراغ ها را نفت میکردند و آنهارا روشن میکردند ، یک فانوس که حتما لازم بود و بعد گردسوز ( لامپا) و همچنین بعدها بیشتر چراغ زنبوری استفاده میکردند ، شبهائی که میخواستیم شب نشینی برویم اولا که کلی خوشحال بودیم و معمولا زودتر شا را میخوردیم لباسها را میپوشیدیم و به شب نشینی میرفتیم ، میوه هائی که میزبان برای پذیرائی میاورد عمدتا اینها بودند ، برگه خیس کرده قیسی و البالو آب آنها واقعا بی نظیر بود ، ازگیلی (کندسی ) که در داخل تال با سرکه (تا تقریبا همان خمره میباشد ) قرار داده بودند ، انگوری که روی آونگ بسته بودند ، تخم بو داده کدو ، گردو و کشمش نیز بودند و این اواخر چس فیل هم اضافه شده بود

توی شب نشینی ها اگر پسرهای هم سن وسال بودند بعضی وقتها کستی می انداختند ،قدیمتر ها پدرم تعریف میکرد که شاهنامه خوانی داشتند اما زمان ما بیشتر شب نشینی ها به بیان خاطرات وهمچنین پای ثابت آنها صحبت از جن و پری بود و داستهانهائی که در این باره بصورت واقعی تعریف میکردند .

خدابیامرز عمویم حمزه علی مرحوم تعریف میکرد که یک روزی مصادف با عایام محرم زمانی که از گرمارود بالا داشته بر میگشته در بین راه آنطرف رودخانه حدودا پائین روستای آئین صدای عزاداری شنیده که  ایشان اعتقاد داشتند اجنه بوده اند ، در روستا هم اعتقاد داشتند که جن ها به میرزاآقا بزرگ مراقی که خدا حفظ شان کند رخ نموده اند  ، البته حین داستانها مواردی هم بود که شخص ترسیده بوده و صدای چیزی را با جن اشتباه گرفته است ، و کسانی که بقصد اذیت و آزار و شوخی ادای حضور جن را درآورده اند البته من خودم که چیزی ندیدم ، خیلی جالب بود که بعد از سالها زمانی که در دوره فوق لیسانس درس میخواندم یک دوستی اظهار میداشت که آثار حضور جنیان را دیده است و موضوعاتی را تعریف میکرد .

مردم از شب نشینی که بر میگشتند بعضا یک سری به گاو وگوسفندان میزدند تا مشکلی وجود نداشته باشد معمولا زایش کوسفندان در این فصل صورت میگرفت و دیدن مجدد برای این بود که مشکلی پیش نیاید.

تاریخ ارسال: دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:27 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب
نظرات (1)
جمعه 6 بهمن‌ماه سال 1391 11:15 ب.ظ
ح-خیری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
با سلام
شما که خوش شانس یودی نه راه زیادی برای مدرسه میرفتی و نه ترس گرگ و برف و یخبندان را داشتی ؛ اما داستان شیرین و بیاد ماندنی پارو کردن برف و بامبورو و شبهای بیاد ماندنی شب نشینی داستان مشترک همه هم سن و سالی ماست . یادش بخیر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد