X
تبلیغات
رایتل

خاطرات گذشته

روستای گرمارود

میهمانان زمستانی

منظورم از میهمانان اندسته از آدمهائی بود که در گذشته برای کارهای مختلف به گرمارود و یا خانه ها می آمدند .

اولین دسته از میهمانان رفقاو همکلاسی های دانش آموز بودند که از روستاهای اطراف می آمدند ، گرمارود بواسطه اینکه در مرکز روستاهای گرمارود علیا مزرعتین ، علی آباد و اویرک قرار داشت معمولا برای تحصیل از آنجا به گرمارود می آمدند الان که فکر میکنم واقعا چقدر سختی میکشیدند  مثلا از مزرعه پائین  اینهمه راه را  هر روزه  می آمدند و برمیگشتند ، برخلاف حالا که تا تقی میخورد مدارس را تعطیل میکنند آنروزها اگر سنگ هم میبارید مدرسه تعطیل بردار نبود ، و با وجود برف و باران مدرسه دایر میشد البته در زمستان بچه ها مزرعه و تا حدودی هم بچه هاب علی آباد و اویرک در گرمارود خانه کرایه میکردند ، بجه ها که می آمدند شاید چند روز اول یک کنتاکت هایی بین بچه ها بوجود می آمد اما من ندیدم که در این سالها دعوای جدی صورت بگیرد و عمدتا بچه ها با هم دوست میشدند ، از هم کلاسی ها که بگذریم به افراد برسیم باید یادی کنم از خدا بیامرز اوستا عباس ناصری مرحوم اهل روستای وربن که یک کیف بزرگ چرمی داشت خدا بیامرز خیلی دوست داشتنی و خوش صحبت بود ایشان در کشیدن دندان ، ختنه کردن  (فکر کنم تقریبا 90 درصد بچه های آن دوران در روستای ما و اطراف توسط ایشان ختنه شده اند) و کوتاه کردن موی سر تبحر داشت در زمستان هر یکی  دو ماه به گرمارود می آمدند  و سرهای بچه هارا کوتاه میکرد، معمولا اهالی یک شام یا ناهار دعوتش میکردند و ضمن صرف ناهار یا شام اصلاح سر و صورت را در همان خانه انجام میداد و مابقی هم روی پشت بام در وسط روستا انجام میدادند ، زمستان اوستا رحمان ازگنینی هم برای سفید کردن مس ها می آمد کوره خود را نزدیک مسجد برپا میکرد و با توجه به فامیلی با مرجوم مش نادعلی بیشتر میهمان ایشان بود ، دو نفر سید هم از ازگنین می آمدند یکی سید ابو جعفر بود و یکی دیگر سید جواد که چون قد کوتاهی داشت به سید جوادک مشهور بود قلیان زیادی میکشید و من برای اولین بار قلیان را زمانی که به منزل ما آمده بود دیدم ،معمولا چند شب میهمان بود و دعا مینوشت ، یه سید آفتابدری هم بود که بهش چورکان میگفتند که گاهی به گرمارود می آمد ، گروه تعزیه خوانها بودند که معمولا سالی یکبار می آمدند اما یک شب و حداکثر دو شب می ماندند و تعزیه میخواندند ، دیدن پرده خوان  برای اولین بار برایم خیلی جالب بود و همچنین گاهی اوقات معرکه گیران نیز می آمدند ، اما جدای از میهمانانی که از اطراف می آمدند فصل زمستان رونق گرفتن یکسری کارهای دیگر نیز بود و میهمانانی از این دسته ، بعنوان نمونه بعد از چیدن پشمهای گوسفندان و شستن و خشک کردن معمولا اگر پنبه و پشم زن ها می آمدند که آنها واگر نمی آمدند پشمها را به قزوین آورده و پس از زدن توسط کارخانه بر می گرداند البته گاهی با چوبهای نازک که شوشک (shushk)  میگویند پشم ها را میزدند و اصطلاحا شن (shan ) میکردند برای زدن پشها یک ابزار دیگر نیز وجود داشت که اگر اشتباه نکنم شانمک میگفتند (shanomak)  یک پایه داشت و یک تیغه فلزی شانه مانند که پشم ها را به این شانه میکشیدند تاشن و باز شوند ، یم ابزار دیگر نیز وجود داشت که الان اسمش خاطرم نیست و با آن پشم را تبدیل به نخ تابیده شده میکردند بیشترین نخ تابیده شده برای بافتن گلیم بود که در گذشته نسبتا رواج داشت ضمنا برای رنگ کردن پشمها برای گلیم به ائین یکی از سید های آنجا تبحر در رنگ کردن داشت مراجعه میکردند ، اما معمولا خانواده ها هر چند سال یکبار برنامه دوخت لحاف و تشک رامیگذاشتند علی الخصوص آنهائی که پسر یا دختر دم بخت داشتند برای اینکار در گرمارود مرحوم اسداله قربانی و اخوی ایشان نورعلی قربانی خیاطان و دوزندگان ماهری بودند اما ما با مرحوم اسداله قربانی روابط صمیمانه تری داشتیم و ایشان زحمت دوختن را میکشیدند ، خوابیدن در رختخوابهای پشمی مخصوصا آنکه تازه دوخته باشند و پشمش نخوابیده باشد لذتی بی نظیر دارد ، ضمن آنکه برای بدن منافع بسیار دارد . دوختن لحاف و تشک بسته به تعداد آن بین یک تا چند هفته طول میکشید ، در گرمارود نمد مالی را من یکبار در منزلمان دیدم که از اشکور آمده بودند و دو نمد درست کردند ، از اشکور یک سیدی هم بود که روعن حیوانی و عسل می آورد و با برنج عوض میکرد . دوره گردها و بعضا کولی ها هم به گرمارود می آمدند ، همچنین چوبدارها( چوبدار به کسانی که خرید و فروش دام میپرداختند می گویند ، ) گاهی می آمدند و دم خرید و فروش میکردند عمدتا سفرینی یا گازرخانی بودند .گذشته ها در زمستان بر خلاف حالا که روستاها خلوت و خاموش هستند برغم سختی پر جنب و جوش و پر نشاط بود .
تاریخ ارسال: یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:57 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب
نظرات (2)
پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1391 04:06 ق.ظ
میثم عسگری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مانند همیشه و به سیاق دیگر نوشته هایتان، خواندنی بود و جذاب. خصوصا برای یک الموتی، که علاقه مند گذشته، فرهنگ و آداب و رسومش است. پایدار باشید.

یکشنبه 21 مهر‌ماه سال 1392 08:27 ب.ظ
ب پرهیزکاری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
نام دانش آموزان , سال تحصیلی نیز درج می شد عالی بود
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد