X
تبلیغات
رایتل

خاطرات گذشته

روستای گرمارود

سخت ترین شب زندگی من

مامان ، مامان بیا اینجا رو ببین صدای پسردائی ام بود که انگار چیز عجیبی دیده باشد و زن دائی ام را که روی ایوان خانه ایستاده بود به کنار جوی آبی که از پشت خانه میگذشت   فرا میخواند ، آنها دیشب به منزل ما آمده بودند و قصد داشتند بعد از نهار به زرآباد بروند ، بدنبال زن دائی من هم به کنار جوی نزد پسر دائی ام رفتیم میگفت در جوی ماهی دیده است کمی دقت کردیم بچه ماهی های کوچکی را میشد دید ، آنها به زرآباد رفتند و بعد از آن بعد از ظهر ها کار ما شده بود رفتن به رودخانه برای گرفتن ماهی ، ابزارمان ساده بود یک سطل کوچک ،و یک روسری که دو نفری هر کس یک طرف روسری را میگرفت یک طرف آن را در کف رودخانه بطرف جاهائیکه امکان حضور ماهی ها وجود داشت میکشیدیم اغلب بچه ماهی های کوچک نصیبمان میشد و آنها را داخل سطل میریختیم به خانه می آوردیم

و معمولا دوباره آنها را در داخل جوی  آب بر میگرداندیم ، آن  روز هم مثل  روزهای قبل در یک روز داغ آفتابی تابستان بدنبال ماهی بودیم هوا غروب شد وما طبق معمول بدون گرفتن ماهی بزرگی داشتیم سلانه سلانه به خانه برمیگشتیم ، به سنگ غارا ( جائی در پائین ده ) رسیدیم  حمزه علی عمویم خدابیامرز  را دیدم گفت بچه ها زود برید خانه هوا دارد می بارد نگاهی به آسمان کردیم هوا داشت تیره و تار میشد و باد شروع به وزیدن  کرده بود به خانه نرسیده باران شروع به باریدن کرد و هوا دیگر کاملا تیره شده بود ، صدای غرش آسمان همراه با برق نیز آغاز شده بود ،

مطابق معمول فکر کردیم که  رگباری است و نیم ساعت بعد تمام میشود اما ظاهرا نه تنها باران بند نیامد بلکه لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده میشد ،برق هایی چنان درخشان و نزدیک که گویا میخواهد دل زمین را بشکافد و صدای مهیب رعدها همچون پتکی با شدت هرچه بیشتر فرود می آمد ،  از بچگی از رعد و برق میترسیدم اما آنچه که  داشت اتفاق می افتاد آنقدر دهشتناک بود که توصیفی برآن نمی شد کرد ، همه بچه ها با ترس و نگرانی  در خانه جمع شده وپرده ها را کشیده بودیم و گاهی از گوشه پرده ها سرکی به بیرون میکشیدیم ، مادر و مامایم ( مادر بزرگ) نیز اندکی بعد از جمع کردن وسایل روی ایوان به داخل خانه آمدند ، انتظار برای پایان آمدن این رگباربیهوده بود و هر لحظه بر شدت آن افزوده میشد در این شرایط سخت و دلهره آور ناگهان مامایم ( مادر بزرگ )  با نگرانی گفت گاوها ، گاوها توی باغ هستند ، مادرم این را که شنید فانوس را روشن کرد مامایم به من گفت که ببم(babam  (تو هم با مادرت برو گاوها را ببرید طویله  مادرم جلو راه افتاد و من دنبالش به ایوان نرسیده چنان رعدی از آسمان فرود آمد که انگار آسمان به زمین دوخته شد من سراسیمه به داخل خانه خزیدم اما مادرم همچون شیر زنی بدون توجه به این همه رعد و برق و باران به داخل باغ رفت و ما از پشت پنجره ،  در حالیکه در تاریکی باغ با فانوس به جلو میرفت  با روشن کردن هر باره باغ که با زدن رعد صورت میگرفت اورا بهتر میدیدیم ، به گاوها که رسید  بمحض اینکه بند  اولین گاو را باز گرد گاو که بشدت ترسیده بود بداخل باغ رم کرد و فرار کرد و مادرم بدنبال گاو هوا تاریک بود و ما داشتیم در لابلای رعد ها که هوا را روشن میکرد مادرم را دنبال میکردیم که چگونه بدنبال گاو درون باغ میدوید بالاخره با هر مشکلی بود توانست گاو را بگیرد وبه طویله ببرد ، مجددا برگشت و گاو بعدی را به طویله برد  ، در حالیکه کاملا خیس و گلی  شده بود به خانه برگشت ، به خانه که برگشت حالا همه دور هم بودیم و کمی احساس آرامش میکردم در این لحظه  تازه یادم آمد ، راستی بابایم کجاست تا الان فکر میکردم که او در طویله است اما وقتی مادرم تنها برگشت  رو به مادرم کردم گفتم بابا کجا ست ، او گفت که بعد ازظهر رفته معلم کلایه الان دیگر باید برگردد  من هر وقت که بابایم به جائی میرفت تا برگشتنش احساس نگرانی داشتم و حالا در این شرایط نگرانیم چند برابر شده بود ، لحظات بسختی میگذشتند و از پدرم خبری نبود و هو ا همچنان می خروشید و باران سیل آسا می بارید حالا دیگر  نه تنها من و بچه ها بلکه در چهره مادر و مادر بزرگم میشد ترس و نگرانی را کاملا دید ، خواهرهایم داشتند گریه میکردند و من نیز اشکهایم جاری شده بود هر چند که سعی میکردم خویشتن دار باشم ، یادم آمد که موقع ترس باید نماز آیات خواند ، اما نمی دانستم چگونه باید آن را خواند رساله را از تاقچه برداشتم چگونه خواندنش را بخاطر سپردم  باید وضو میگرفتم که در آن شرایط امکان نداشت یک جوری تیمم کردم  مهر را جلویم گذاشتم و خواهرهایم پشت سرم برای نماز ایستادند  و در حالیکه از شدت ترس و نگرانی توام با ناراحتی نمی توانستم کلمات را بدرستی ادا کنم و اشکهایم سرازیر شده بود نماز را به پایان بردم ، خواندن نماز کمی آرامم کرده بود ودر ابن بین کم شدن شدت رعد و برق ها و صحبتهای مادر ومادر بزرگم همه دست بدست هم داد تا کمی احساس آرامش کنیم  دیگر همه چیز را در مورد  پدرم به خدا سپرده بودیم ، در حالیکه این آرامش نسبی با فروکش کردن رعد و برق هوا حاکم شده بود  ، به ناگهان  صدای مهیبی از پائین دست خانه و در حالیکه انگار ستونهای خانه را به لرزه در می آورد بلند شد ، صدا صدای  غرش رودخانه بود که  لحظه بلند تر می شد ، خانه ما تقریبا در پائینترین نقطه ده و نزدیکترین به رودخانه قرار دارد با این حال فاصله ای زیاد با آن داشت اما این صد ا آنچنان مهیب بود که انگار رودخانه در چند قدمی ماست ، همراه با صدای دهشتناک رودخانه که مشخص بود سیلی عظیم در جریان است  صدای فرو افتادن پی در پی درختان که تیرباران گروهی آدمها را در ذهن تداعی میکرد نیز بگوش میرسید ، این صدا هر لحظه مهیبتر میشد در آن تاریکی نمی توانستیم تصور کنیم سیل در کجا جریان دارد اما به  لرزش  در آمدن چارچوب های خانه  و فشاری که احساس میشد این  بود که سیل دارد به ما نزدیک میشود ، بار دیگر وحشت و نگرانی بر همه مستولی شد ،  مادرم ما را جمع کرد و گفت برویم خانه عمه تان  در بالای ده ، فانوس را برداشتبیم و به سمت خانه عمه که در بالای ده قرار داشت راه افتادیم ، اما کوچه ها هر کدام تبدیل به رودخانه ای شده بودند ، به هر زحمتی بود خودمان را تا وسط ده رسانیدم و آنجا به   خانه مش حسینعلی سلمانی ، خدا بیامرز خودش و  مرحوم خانمش مش گلبهار  آدمهای دوست داشتنی و مهمان نوازی بودند ، باران کم کم داشت بند می آمد و  ما هم  که از منطقه خطر دور شده بودیم احساس آرامش میکردیم ، دلداری مش حسینعلی و خانمش هم سبب شده بود که   دیگر عدم حضور پدرم را به  فراموشی بسپاریم تصور میکردیم پدرم به زرآباد رفته باشد منزل پدر بزرگ و دائی ام گاه وقتهائی او از این کارها میکرد. ،  در حالیکه این شب کابوس وار داشت با گرم شدن صحبتها به پایان میرسید   ناگهان صداهائی بگوش رسید انگار این شب شوم را پایانی نبود این صداها دیگر صدای باران و رعد و رودخانه نبودند  صدای ضجه و  شیون  زنهائی بود که از سر قبرستان بلند شد همه سراسیمه  از اتاق بیرون آمدیم و مش حسینعلی کفشهایش را بپا کرد بطرف سر قبرستان که تا منزل آنها راهی نبود رفت  ، صداهای جیغ و فریاد  دقایقی بعد  فروکش کرد و مش حسینعلی به منزل برگشت ، میگفت که مش اسکندر و مش امان اله و مش شعبان و مش مهرعلی  رفته بودند ببیند  چه خبر است لپق  سیل انها را گرفته شانس آورده بودند  و خدا رحم کرده بود که آب آنها را به داخل خود نکشیده بود حالا آنها را آورده بودند داخل حمام تا گل و لای خود را بشویند ،

صحیتهای مش حسینعلی که تمام شد مجددا هزارن احتمال ناجور در مورد پدرم به مخیله ام گذشت نکند گرفتار سیل شده باشد  ، کجا رفته است ، باز هم همان احساس ترس و نگرانی اول شب را در وجودم حس میکردم اما حضور در جمع باعث میشد که آن را کمتر بروز دهم ، در همبین حال رختخواب ها را انداختند و خوابیدیم ، صبح که بلند شدیم به روی ایوان آمدم ، آنچه که را میدیدم باور کردنی نبود انگار با ماله ای بزرگ به روی باغها و زمینهای کنار رودخانه کشیده باشند سیل همه آنها را گرفته بود و از آن همه  باغ و درخت و زمین کنار رودخانه اثری نبود ، پهنای سیل در بعضی از جاها به چند صد متر میرسید باور کردنی نبود ، همه محو قدرت سیل شده بودند و از آن صحبت میکردند در همین حال پدرم خودش را به ما رساند انگار دنیا را به من داده اند ، همه چیز را فراموش کردم ، میگفت که شب قبل زواردشت منزل آقای صفری بوده است اما انجا سیل به این شدت نبوده میگفتند سیل پل زرآباد را که برده همان باعث شده است هر چند لحظه حالت سد ایجاد شود و همان باعث ویرانی بیشتر سیل شده است.

هر جور که بود آن شب دهشتناک گذشت و برای من هنوز که سالهاست چند درس را یاد آوری نموده است اول آنکه در تابستان خطر راه افتادن سیل بخاطر اینکه پوشش گیاهی مناسبی وجود ندارد بشدت افزایش می یابد چند سال قبل متاسفانه چهار تن از جوانان منطقه پائین گرفتار سیل شدند و دوم اینکه حریم طبیعت را باید حفظ کرد اینکه ما آدمها  برای زیاده خواهی خودمان دائم به این حریم ها تجاوز میکنیم هر از چندگاه باید با شدت هر چه تمامتر جزای این تجاوزات خود را بدهیم ، گاهی سیل ، گاهی آتش سوزی ، گاهی خشکسالی من نمی دانم کی ما باید اینها را بفهمیم ، من نگران آن هستم سزای این کارمان  به نابودی زمین  بیانجامد. در این شبهای قدر که با اشک ریختن دنبال حلالیت و طلب مغفرت از خداوند هستیم یک حسابی باز کنیم که روزانه چقدر ظلم داریم به طبیعتش ، آبش و خاکش که مقهورمان قرار داده تا بدرستی از آن استقاده کنیم میکنیم ، آیا اینکه چند قطره اشک بریزیم و بعد فکر کنیم همه چیز تمام شد و خداوند مارا بخشید همه چیز درست میشود ، بزرگان گفته اند که خداوند حق خود را خواهد بخشید اما ظلم را نه ظلم به خودمان ، ظلم به دیگران ظلم به آینده گان ، ظلم به طبیعت کاش  همانقدر پس از این شبها که انتظار داریم خدا ما را ببخشد یاد بگیریم چگونه در رفتارمان ظلم نکنیم و مهربان باشیم. این ماجرا در یکی  از شبهای ماه رمضان اگر اشتباه نکنم سال 60 اتفاق افتاد .شب قدر شاید اینکه قدر بدانیم همه مظاهر و نعمتهای خداوند را

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:30 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب
نظرات (3)
یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 01:07 ب.ظ
طاهری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
در همان سال و احتمالا طی همان بارندگی و سیل پل ارتباطی اوان به زواردشت تخریب شد و سنگی که سیل به این پل کوبیده بود و باعث تخریب آن شده بود قطری کمتر از 5 متر نداشت الان هم در پایین دست پل موجود هست
با اجازه این یادداشت شما را در سایت اوان قرار میدهم
متشکرم
چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1392 10:54 ق.ظ
الموتی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جناب آقای اسکندری عزیز سلام
ضمن آرزوی قبولی طاعات، عید سعید فطر را پیشاپیش به شما و خانواده محترمتان تبریک عرض می‌نمایم.
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 11:56 ق.ظ
1فرشته
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
وبلاگ گرمارود جدیدا راه اندازی شد
خوشحال میشم بازدید بفرمایید
ان شاءالله عکس های بیشتری داخل وبلاگ قرار میگیره
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد