X
تبلیغات
رایتل

خاطرات گذشته

روستای گرمارود

آهای چست بورین جنه جون

نازی احمدی و پروین اسکناسی اهل گرمسار بودند و دانش آموخته دانشسرهای آنزمان که برای تدریس به گرمارود ما آمده بودند ، نازی خانم علیرغم معلم شدن همان حس شیطنت های دخترانه را داشت ، ابوالفضل که بهش ابولی میگفتند خواهر زاده اخوان قربانی اهل دیکین بود علیرغم جوان بودن ذهنی کودکانه و معصومانه داشت زبانش هم کمی میگرفت ، هر از چندگاه با ضبط صوتی در دست و کلی نوار ترانه سر و کله اش پیدا میشد ، وقتی که می آمد انگار کارناوال شادی آمده است کسی اذیتش نمی کرد و همه دوستش داشتند و بیشتر از همه نازی خانم بود که با ابولی بساط میگرفت . اما این همه کار نازی خانم نبود ، علاقه زیادی به ترانه داشت خودش یک ترانه به ما یاد داده بود که بخوانیم ، امروز دو روزه للو   فردا سه روزه لی یارم نیومد للو    دلم میسوزه لی    های های رشیدخان    سردار کل قوچان  - غیر از این بچه ها را میگفت که برن دنبال شعر و ترانه و بیان توی کلاس جلوی بچه ها بخونن - غلامعلی پسر مش محمدعلی صدائی دورگه و خش دار داشت  در خانه شان دیوان نسیم و شمال قزوینی را داشتند و شعر

   ننه جون من سمنو می‌خواهم           یار شیرین دهنو می‌خواهم 

   عاشقم من به لقای سمنو               سر و جانم به فدای سمنو
         سمنو خوب تر از جان من است         سمنو شیره‌ی دندان من است
       من که در مطبخِ تو آشپزم                سمنو را به جه شکلی بپزم؟
  ننه جون ارث به اولاد بده                  سمنو را تو به من یاد بده

     دختر ای ماه پسندیده من                ای رُخَت روشنی دیده من

را میخواند البته یک شعر دیگر هم بود که آی ننه من عیال میخوام را هم میخواند ،نازی خانم از او میخواست که همزمان که دارد شعر را میخواند روی پنجه های پایش بالا و پائین برود  هرچند که برایش سخت بود اما صحنه بسیار جالبی را ایجاد میکرد که هنوز هم در ذهنم دارم ،  احمد مراقی که البته الان نام فامیل خود را تغییر داده است یک شعر میخواند که مصرع دوم و تکرار آن ،  این بود اهای چست بورین جنه جون ، بشن دبه بوار گاو بدوشن  آهای چست بورین جنه جون ، بشن داسه بوار علف بچینن آهای چست بورین جنه جون ( دوستان مراقی اکر این شعر را کامل بلدند برایم بفرستند )

اما آقای اصفهانی و خانمش خانم سلیمانی هم آن سالها در گرمارود معلم بودند،  البته آنها قبل از آمدن به گرمارود در زراباد معلم بودند ، آقای اصفهانی اهل قزوین و بسیار خوش مشرب بود ، و خیلی از اوقات نازی و پروین خانم را سروکار میگذاشت یک روز به نازی خانم گفته بود که من خیاط خوبی در زرآباد سراغ دارم  اسمش خداکرم هست ، و مدتی سرو کار بودند تا بفهمند خداکرم چکاره هست 

تاریخ ارسال: جمعه 27 دی‌ماه سال 1392 ساعت 01:19 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب
نظرات (1)
شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1392 11:31 ب.ظ
ح-خیری
امتیاز: 0 0
لینک نظر
با سلام ، نقل شیوای داستانهای شیرین خودش هنریست دلنشین و الحمدالله جنابعالی با اینکه در کار رایانه و نرم و سختافزارش هستید ولی نرم و نرٌم می نویسید . موفق باشید .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد