X
تبلیغات
رایتل

خاطرات گذشته

روستای گرمارود

یک افسوس برای دو حادثه

چند سالی بود که دیگر هیئت به گرمارود بالا و دیکین نمی بردیم و عزاداری تاسوعا و عاشورا مختصر شده بود آن سال  ما که آنزمان جوانکی بودیم دوست داشتیم که مثل چند سال گذشته دسته ببریم  مرسوم این بود که از طرف شورا یا هیئت امنای مصجد نامه ای برای شورا یا هیئت های روستاها مینوشتیم و اعلام آمادگی میکردیم واسه همین سراغ بزرگای هیئت و مسجد رفتیم اما هر کدام یک جوری طفره رفتند دست آخر خودمان نامه ای نوشتیم و قرار شد فردا بعد از ظهر به دیکین برویم ، ب  بعد از ظهر جلوی مسجد جمع شدیم اما خبری از بزرگترها نبود چند بار پشت بلندگوی مسجد اعلام کردیم باز هم کسی بغیر بچه های جوان و نوجوان پیدایش نشد تصمیم داشتیم خودمان دسته را راه اندازی کنیم و برویم اما گفتیم توهین به دوستان و بزرگان دیکین میشود ، آن روز قرار گذاشتیم هیئت جوانان گرمارود را بصورت منسجم راه اندازی کنیم و جلسات مستمر برپا کنیم و همینجور هم شد هیت تشکیل شد برایش ساختاری درست کردیم از کمیته های مختلف ، ورزشی ، فرهنگی و آموزشی ، مالی  ، تدارکاتی ، هر ماهه و در هر ماه منزل یکی از بچه ها جمع میشدیم ، در همان سال اول از همان اندک پولهائی که جمع میکردیم سیستم صوتی مسجد را نوسازی کردیم ، هر هفته برنامه فوتبال داشتیم و گاهی هم مسابقه میدادیم مسافرتی هم به شمال داشتیم ، در بخش فرهنگی و آموزشی هم کار میکردیم سعی این بود بچه ها بلحاظ فکری و توانائی ارتقاء پیدا کنند خاطرم هست در برنامه ای سپرده بودیم که هر کسی موضوعی را انتخاب و راجع به آن در هیئت سخنرانی کند ، تا قدرت سخنوری بالا برود یکی از بچه ها موضوع جریانات سیاسی ایران از قبل و بعد از انقلاب را آنقدر زیبا بیان کرد که هنوز در ذهنم هست ، گاهی اوقات که کارها خوب پیش نمی رفت به این بسنده میکردیم  بابا این هیئت هیج خاصیتی نداشته باشد حداقلش آ« است ماهی یکبار دور هم جمع میشویم و از احوال هم با خبر میشویم . بعدها بچه ها کم کم ازدواج کردند و حضورشان کمتر شد آنهائی هم که جوانتر بودند مرتب هیئت را ادامه نداند و پس از چند سال هیئت صرفا محدود به همان دسته بردن شد  و افسوس ..

- همسرم مشغول صحبت تلفنی با خواهرم است د ربین صحبتها حرف از تصادف و درگدشت کسی بمیان می آید پرسش که میکنم خشکم می زند علی اسکندری فرزند محمد غنی در جادثه تصادف برخورد با اتوبوس درگذشته است یکی از همان جوانان هیئتی همانی که هنوز صحبتهایش از جریانات سیاسی در گوشم هست ، اشک در چشمهایم جمع میشود میدانم که همسرم از ارتباط قبلی و روابط عاطفی که در هیئت بین بچه ها بوده بی اطلاع است به سمت حمام میروم ، کمی اشک میریزم ، دست و صورتم را میشویم  ، هر چه به ذهنم فشار می آورم به خاطرم نمی آید که آخرین بار چه زمانی َاو را دیدم با خود میگویم افسوس و افسوس که دیگر هیئتی نیست که اگر بود همان حداقل خاصیت که داشت هر ماه همدیگر را میدیم .

- از شوک از دست دادن عزیزمان خارج نشده ایم که خبر از خادثه ناگوار دیگری می آید فرزند یکی از دوستان با چاقو جوان دیگری را به قتل رسانده است ، بخاطر می آورم که یکماه پیش که دیداری با هم داشتیم از این میگفت که فرزندش فوتبالش را دنبال نکرده و رفقای نابابی دورش را گرفته اند ، باز هم افسوس میخورم و این خیلی بیشتر که چرا هیئت را ادامه ندادیم که اگر بود سهم  رفاقت و دوستی اش  بیشتر با بچه هائی بود که میتوانستند سر نوشت دیگری را برایش رقم زنند نه آنکه الان گردنش زیر تیغ باشد .

- به اعتقاد من تشکیل هیئت های از این دست که فعالیتی همه جانبه داشته باشند برای نسل دوم و سوم الموتیهای مقیم در شهر میتواند به انسجام و پیشبرد اهداف کمک شایانی بنماید از اینرو به دوستانی که چه در زمینه رشد فرهنگی ، چه در زمینه حفظ محیط زیست و یا در هر زمینه دیگر برای توسعه الموت فعالیت میکنند پیشنهاد مینمایم از پتانسیل قابل توجه این حرکت و شیوه کمال استفاده را بنمایند .

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 11:57 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد