X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

خاطرات گذشته

روستای گرمارود

روز معلم و خاطره ای از یک معلم

روز معلم گذشت تبریکات هم گفته شد اما جا دارد یادی کنیم از معلمانی که در الموت و در شرایط سخت آن سالها  ، دور از خانه و خانواده  و هر گونه امکانات  به علم آموزی دانش آموزان الموتی پرداختند .

وجیه اله مراقی اهل اویرک بود از آن دسته معلمانی بود که خیلی زود با بچه ها اخت میشد و رفاقت برقرار میکرد ، این ویژگی بعلاوه سواد خوب و بالا و سخنوری جذاب از ایشان یک معلم تمام عیار ساخته که علیرغم گذشت سالها بنده خاطراتی از کلاسهای ایشان را بیاد دارم . - خاطره زیر بنقل از ایشان است .

سال اولی بود که معلم شده بودم حکم مرا سیمیار زده بودند ،  
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 09:00 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 5 نظر

به دوستان طرفدار محیط زیست

سالها قبل در یکی از نمایشگاههای گل و گیاه فرمهای مربوط به صلح سبز ایران را پر کردم و متعاقب آن برایم بروشورهای مختلف و همچنین گاهنامه های مربوطه می آمد ، انها هم برای خود برنامه های مختلفی از جمله پاکسازی کوهها و چشمه ها از زباله ها داشتند که بنده بدلیل مشغله کاری موفق به حضور نشدم ، خیلی سعی کردم من هم کاری انجام بدهم ، از آن جمله صجبت با گروههای کوهنوردی برای تشکیل  گروهی که فعالیت نمائیم که آن هم نشد ، در آن سالها یک روز سمیناری در تهران برگزار شد که بنده نیز دعوت و در آن سمینار شرکت نمودم ، علیرغم گذشت سالها از آن روز صحبتهای سمینار که عمدتا توسط دکتر کردوانی صورت گرفت در خاطرم نشسته است ، که در اینجا به بخشی از آن اشارخ میکنم :

 
ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 06:00 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 2 نظر

یک افسوس برای دو حادثه

چند سالی بود که دیگر هیئت به گرمارود بالا و دیکین نمی بردیم و عزاداری تاسوعا و عاشورا مختصر شده بود آن سال  ما که آنزمان جوانکی بودیم دوست داشتیم که مثل چند سال گذشته دسته ببریم  مرسوم این بود که از طرف شورا یا هیئت امنای مصجد نامه ای برای شورا یا هیئت های روستاها مینوشتیم و اعلام آمادگی میکردیم واسه همین سراغ بزرگای هیئت و مسجد رفتیم اما هر کدام یک جوری طفره رفتند دست آخر خودمان نامه ای نوشتیم و قرار شد فردا بعد از ظهر به دیکین برویم ، ب 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 11:57 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 0 نظر

با محول الحول والاحوال حول حالنا به احسن الحال

با عرض تبری سال جدید خدمت تمام دوستان و عزیزو بخصوص همشهریان الموتی عزیز - در آخرین یادداشتم قول داده بودم در ایام تعطیلات یک نقشه استراتژی برای توسعه الموت تهیه کنم - طی این چند روزه دائم به این موضوع فکر میکردم و سبب شد که چند کتاب درسی را مجددا مرور کنم کار عمیقتر از آنجه است که بشود در چند سطر و یا چند روز جمع کرد ، اما حاصل کار تا اینجای کار که امیدوارم با همفکری و نظرات ارزشمند دوستان و علاقمندان الموتی تکمیل گردد.


اولین و مهمترین کار برای داشتن یک برنامه جامع داشتن چشم انداز است،  
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 09:10 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 3 نظر

یکسالی که گذشت - من و بقیه بجه ها و آینده

پارسال وقتی که بر دیوارهای مسیر جاده الموت آدرس وبلاگ روستا ها را میدیدم هیچ گمان نمیکردم که به اینجا برسیم که هستیم - آن روزها برای کنجکاوی سری به وبلاگها زدم دیدم ادنیائی است برای خودش من هم خواستم  بازیگری در این دنیای مجازی باشم و  وبلاگ داشته باشم  ،  
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:53 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 4 نظر

یحیی خان

این چند وقت که از مرگش گذشته است هر وقت که به ایشان فکر میکنم تنها یک جمله به ذهنم میرسد که چقدر حیف شد - یحیی خان برادر خانم عمویم بود و اولبن بار او را  سالها قبل در عروسی دختر عمویم دیده بودم ، پدرم میگفت روزی که خواسته بودند جهاز را سیاه کنند به فامیلهای داماد گفته بود این جهیزیه از دسترنج یک آدم فرهنگی شریف  است و بسیار حلال و پاک ،  
ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: جمعه 18 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:07 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 1 نظر

شوالیه های جاده الموت

پاشید پاشید ببینید چه برفی آمده ، صدای پدرم بود که ما را به دیدن برفی که آمده بود دعوت میکرد ، برای یک لحظه شادابی که معمولا از بارش برف پدید می آمد وجودم را فرا گرفت اما وای خدای من ، من بایست امروز به قزوین میرفتم و حالا بارش برف خرابی جاده و مشکل رفتن را بدنبال داشت ، با امید به اینکه برف زیادی نیادمده باشد از اتاق بیرون زدم به روی ایوان خانه آمدم اما آنچه که میدیدم باور نکردنی نبودهیچ نقطه سیاهی در صحرا بچشم نمی خورد نا امیدانه نگاه به جاده انداختم اثری از رفت و آمد ماشینها نبود پدرم که متوجه  من شده بودآب پاکی را روی دستم ریخت و گفت گردنه بسته است بیا تو سرما نخوری ، فردا شنبه هر جور باشه جاده را باز میکنن مش وجیه هم می آد با اون می ری ، من هم دیدم چاره ای نیست به داخل اتاق برگشتم

 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: یکشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:50 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 2 نظر

یک جلسه هم اندیشی

به همت و پشتکار سرکار خانم وهابی که آفرین باید گفت به این همه عشق و علاقه و میزبانی جناب آقای حسینی که سپاسگزارم از پذیرائی ایشان جمعی از اهالی قلم منطقه الموت گرد هم آمدند ، بنده هم سعادت این را داشتم که در کنار این بزرگواران باشم. مباحث مختلفی از سوی دوستان مطرح شد که احتمالا جزئیات آن را سرکار خانم وهابی در سایت خود قرار خواهند داد بنده هم تا آنجا که ذهنم یاری نماید با توجه به اینکه یادداشت برداری ننمودم مطالب مطروحه را به اطلاع میرسانم  
ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: دوشنبه 30 دی‌ماه سال 1392 ساعت 11:12 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 4 نظر

آهای چست بورین جنه جون

نازی احمدی و پروین اسکناسی اهل گرمسار بودند و دانش آموخته دانشسرهای آنزمان که برای تدریس به گرمارود ما آمده بودند ، نازی خانم علیرغم معلم شدن همان حس شیطنت های دخترانه را داشت ، ابوالفضل که بهش ابولی میگفتند خواهر زاده اخوان قربانی اهل دیکین بود علیرغم جوان بودن ذهنی کودکانه و معصومانه داشت زبانش هم کمی میگرفت ، هر از چندگاه با ضبط صوتی در دست و کلی نوار ترانه سر و کله اش پیدا میشد ، وقتی که می آمد انگار کارناوال شادی آمده است کسی اذیتش نمی کرد و همه دوستش داشتند و بیشتر از همه نازی خانم بود که با ابولی بساط میگرفت . اما این همه کار نازی خانم نبود ، علاقه زیادی به ترانه داشت خودش یک ترانه به ما یاد داده بود که بخوانیم ، امروز دو روزه للو   فردا سه روزه لی یارم نیومد للو    دلم میسوزه لی    های های رشیدخان    سردار کل قوچان  - غیر از این بچه ها را میگفت که برن دنبال شعر و ترانه و بیان توی کلاس جلوی بچه ها بخونن - غلامعلی پسر مش محمدعلی صدائی دورگه و خش دار داشت  در خانه شان دیوان نسیم و شمال قزوینی را داشتند و شعر

 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: جمعه 27 دی‌ماه سال 1392 ساعت 01:19 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 1 نظر

تولد یک نشریه

با تلاش تعدادی از دوستان وبلاگنویس اولین جلسه برای تولد نشریه ای برای الموت برگزار شد ، از این حقیر نیز دعوت شده بود ، هر چند که سعادت نشد در خدمت دوستان باشم ، نمیدانم در جلسه چه گذشت و دوستان چه نقشه راهی برای انتشار این نشریه دنبال کرده اند ، علیرغم اینکه بسیار دوست دارم که نسبت به موضوع خوشبین بوده اما واقع گرائی نسبت به مسائل تردیدهائی را در ذهنم ایجاد کرده  تردیدهائی از همان جنس ،  بیست واندی سال پیش زمانی که دانشجویان الموتی  گرد مرحوم دکتر اسماعیلی جمع شدند  تا شاید کاری برای الموت انجام دهند ، اما نشد و  جمع از هم پاشیده شد ،البته شرایط امروز با گذشته بسیار متفاوت است واهداف نسبت به قبل روشن تر ،  ضمن آرزوی موفقیت برای دوستان و بانیان این کار زیبا و دعوت از همه دوستانی که میتوانند یاریگر باشند به نوبه خود سعی خواهم نمود عضوی موثر در این رهگذر باشم .

تاریخ ارسال: جمعه 27 دی‌ماه سال 1392 ساعت 12:40 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 2 نظر

دو روایت از امامزاده قاسم علیه السلام آئیین

 روایت اول - مرحوم استاد صمدخان منصوری یکی از اولین معلم های منطقه الموت   اعتقاد عجیبی به امامزاده قاسم علیه السلام آئین داشت و بی آن نبود موقع رفت و برگشت به زرآباد به زیارت این امامزاده نروند ، بجهت اینکه ایشان پدر داماد و همچنین همسر خاله مادرم بودند هر سال چندین بار  بمناسبتهای مختلف گرد هم می آمدیم ، در یکی از این ملاقاتها وقتی که صحبت از امامزاده ها پیش آمد ایشان راز اعتقاد و علاقه خویش به امامزاده قاسم را اینگونه گشودند

آن 


ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:26 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 0 نظر

صداهائی که خاموش شدند

پس از نزدیک به هفت سال دوری از مراسم محرم امسال هر جور بود خودم را به روستا رساندم ، دلم تنگ شده بود برای همه چیز و خیلی بیشتر برای نوحه های اصیل و سنگین الموتی ، اما چه بگویم که خیلی از صداها خاموش شده بودند و اندک کسانی هم بودند تمایلی به خواندن نداشتند ، بواسطه از یکی از دوستان خواستم که هر جور هست مش محمود اسکندری و حاج اسکندر اسکندری  نوحه بخوانند و البته این سعادت نصیب شد و مراسم الوداع با صدای حاج اسکندر  ( زینب مهربان الوداع  الوداع ، با همه کودکان الوداع الوداع  ... ) و مراسم شام غریبان را با صدای مش محمود اسکندری شنیدم  امشب به صحرا بی کفن جسم شهیدان است  شام غریبان است  ، امشب نوای کودکان بر بام و ایوان است  شام غریبان است ) و چه زیبا هر دو عزیز خواندند ، به مراقی محله که دسته بردیم یادم آمد حاج میرزا مراقی نوحه بسیار زیبائی که سبک خاص خودش را داشت میخواند سراغی از او گرفتم محمدعلی قربانی گفت حال مساعدی ندارد خیلی دوست داشتم صدایش را مجددا بشنوم ، و البته جای خالی حاج نبی با مرثیه هایش نیز خالی تر از گدشته بود . مخصوصا نوحه امان از چرخ دون پرور فغان از چرخ دون پرور ، امسال شرایط جوری شد که نتوانستم شب عاشورا به زرآباد بروم ، اقای منصوری که داماد ماست رفته بود پرسیدم چه کسی شاه شهید را اجرا کرد ، یادم آمد صادق باقری هم امسال از میان ما رفت که بخواند امروز در زراباد خون عزا زند جوش جده یا احمد مختار حسین بی کفن است ، دائی احمدم هم نیست که شعر معروفش را بخواند شمر ایا میشناسی مادرش زهرا بود فقط میماند سید اسلام . روز عاشورا به ائیین میرفتم معمولا سید احمد و سید اقا برادران باهم نوحه بر تو میهمانیم کربلا را میخواندیم و حالا دیگر از سید اقا خبری نیست ، به آئئین بالا هم میرسیدیم و وقتی تمام  هیئت های محل های کوشک و گرمارود و دیکین به پشت امامزاده بالا آئیین رسیدند بقول برادرم بنان الموت مرحوم سید محمد حسینی با ان صدای گیرا و جذاب خود خوش امد گوئی کند گروه عزادار خوش آمدید ما همه هستیم جمله مهمان حسین . وجود  و شخصیت و ابهت و گرمای  صدای آن مرحوم بقدری گیرا بود که همه ناخوداگاه جذب ان میشدند ، جایش خالی شد  نتیجه آن شد که متاسفانه امسال بعضا احترام صورت نگرفت . شب شام غریبان و وقتی که عزاداری ها دیگر پایان یافته به دوست عزیزی میگویم چرا به رغم سبکها و نوحه های زیبای الموتی بسراغ نوحه های کوبشی  جدید که جایگاهی هم در بین مردم ندارد میروید ، ما در این زمینه دارای فرهنگ هستیم اصالت داریم ، منکر نو آوری استفاده از نوحه ها جدید هم نیستیم  اما نه به از دست دادن نوحه های اصیل خودمان - من در اینجا از همه دوستان وبلاگ نویس میخواهم برای حفظ این نوحه ها  و نواها که جزئی از فرهنگ ما هستند تلاش خود را بکار بگیرند.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:21 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 3 نظر

دائی فرج و آقا سهراب

محرم برای  اغلب الموتیها حسی مثل پر کشیدن داره من هنوز راز این حس عجیب را پیدا نکردم ، شاید بخاطر زلالی و سادگی مراسمی هست که هر الموتی را برغم تمامی سختیهائی که داره بسمت الموت میکشه ، توی سالهای دورتر  در گرمارود ما دو تا از این عاشقا هر جور بود خودشان را محرم به روستا میرسانند یکی دائی فرج بود و دیگری اقا سهراب ، دو دوست و همکار و همسایه که عاقبت دائی فرج وقت وداعش از اقا سهراب خواست که پسرش را مثل پسر خودش بدونه و دامادش گرفت ، هر چند آقا سهراب هم زود از میان ما رفت ، دائی فرج مردی دوست داشتنی با قدی بلند و سبیلهایی خاص بود وقتی می آمد شوری خاص به مراسم محرم میداد خیلی از وسایل مجلس و اسباب عزاداری امام حسین (ع) به همت این دو بزرگوار تهیه شده اند ، برعکس این سالها که مراسم به تاسوعا و عاشورا ختم شده همت میکردند و هر جوری بود خودشان را حداکثر تا پنجم ماه محرم به روستا میرساندند و بعد شروع میشد هیئت و دسته به روستاهای اطراف آن سالها به علی آباد ، دیکین ، گرمارود بالا و روزهای تاسوعا زرآباد و روزهای  عاشورا به آئیین میرفتیم البته یکسال هم به معلم کلایه نیز هیئت و دسته بردیم اما حالا فقط با دیکین مراوده و دسته بردن صورت میگیرد و روز عاشورا هم به آئیین . حیفم امد در این روزهای عزیز  یادی نکنم از خادمینی که برای زنده نگهداشتن شور و یاد حسینی از هیچ تلاشی فروگذار نکردند .

 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:48 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 1 نظر

ببم قدر خودت را بدان

با کمر خمیده و در حالیکه تکه چوبی را بعنوان عصا در دست داشت در میان صدای گوشخراش تراکتور و خرمکنوب آن و هوائی که پر از گرد و خاک و کاه بود خودش را بما رسانید ، من که دیدمش گفتم ماما اینجا چرا آمدی برگرد برو خانه ما هستیم ، اما گفت نه ببم اینجا یک کمی کمک میکنم ، گفتم آخه تو مریض احوالی برگرد ، گفت که کمی بهتر شدم کار کنم برایم بهتر است ، پدرم هم در حالیکه پشت کانگاه ( خرمنکوب ) دسته دسته گندم را به داخل آن میریخت با دست چند بار اشاره کرد که به خانه برگردد و متعاقب آن اصرارهای مادرم هم نتیجه نداد و البته من میدانستم که نتیجه ای ندارد کسی که عمرش با کار عجین شده بود نمی توانست لحظه ای بدون کار باشد و بقول خودش غیرتش اجازه نمیداد که بخوابد و تماشا کند ،  و شروع کرد با مادرم کمک کردن و باد دادن گندمها ، 
ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 09:38 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 4 نظر

جادوی فوتبال

وقتی به گذشته فکر میکنم شاید بیشترین خاطراتم از فوتبال است ، از بازیهائی که زمان بچگی انجام دادیم تا همین حالا که گاه گاهی در مسابقات شرکت میکنیم ،شاید یک روزی این خاطرات را جداگانه نوشتم اما امروز میخواهم یادی کنم از آن روزهائی که در میانخانی فوتبال برگزار میشد ،



ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:29 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 2 نظر

میانخانی ، مارکانای الموت

پدرم از زرآباد که برگشت مادرم ناراحت و عصبانی بود و البته حق هم داشت قرار بود صبح که رفت زود برگردد اما حالا شب تازه برگشته بود و اما پدرم تعریف کرد که در زراباد به اتفاق دائی هایم به مسابقات فوتبال رفته است چنان تعریفی کرد که همان زمان لج گرفتم که مرا به آنجا ببرد و اما پدرم گفت اگر فردا و پس فردا گندم های شاکو را بچینیم و تمام کنیم پس فردا مرا به آنجا خواهد برد ، فردا صبح زود برعکس همه روزهای که با ناراحتی بیدار میشدم بلند شدم و به اتفاق پدر برای گندم چین رفتیم شاه کو اما آنروز تمام نشد و مابقی برای فردا باقی ماند فردایش هم رفتیم اما هرچه میچیدیم تمام شدنی نبود ساعت حدود 10 بود و من ناامید از تمام شدن زمین خسته هم شده بودم ، بیخیال فوتبال شدم و گندم چیدن را رها کردم و به کنار جیپمان که آنطرف دره بود آمدم و ناراحت از اینکه نمی توانم بروم ببینم چه خبر است ... 

ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:54 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 1 نظر

پسرخاله ها

جمعه ای که گذشت هفتمین روز در گذشت مرحوم حاج کرمعلی زارعی کوچکترین پسر خاله از مجموعه پسرخاله های پدرم بود ، در کمتر از 40 روز سه تن از آنان درگذشتند مرحوم کربلائی رضاقلی خلیلی ، مرحوم محمد خلیلی و آخرین آنها مرحوم حاج کرمعلی زارعی ، ضمن تسلیت به خانواده های آنان فرصتی شد که از پدرم بخواهم مجموعه فامیلهای خود را برایم بنویسد با هم نشستیم و آنها را نوشتیم که شاید بتوانیم در آیند صله ارحام بیشتری را بجای آوریم ..

و اما 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:00 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 2 نظر

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

شاید کمتر الموتی بود که به سفر بخیری دعایش  اعتقاد نداشته باشد و از سر همین اعتقاد اعانه ای به مرد نابینای دوست داشتنی هدیه نکند  
ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: جمعه 11 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 05:49 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 4 نظر

سخت ترین شب زندگی من

مامان ، مامان بیا اینجا رو ببین صدای پسردائی ام بود که انگار چیز عجیبی دیده باشد و زن دائی ام را که روی ایوان خانه ایستاده بود به کنار جوی آبی که از پشت خانه میگذشت   فرا میخواند ، آنها دیشب به منزل ما آمده بودند و قصد داشتند بعد از نهار به زرآباد بروند ، بدنبال زن دائی من هم به کنار جوی نزد پسر دائی ام رفتیم میگفت در جوی ماهی دیده است کمی دقت کردیم بچه ماهی های کوچکی را میشد دید ، آنها به زرآباد رفتند و بعد از آن بعد از ظهر ها کار ما شده بود رفتن به رودخانه برای گرفتن ماهی ، ابزارمان ساده بود یک سطل کوچک ،و یک روسری که دو نفری هر کس یک طرف روسری را میگرفت یک طرف آن را در کف رودخانه بطرف جاهائیکه امکان حضور ماهی ها وجود داشت میکشیدیم اغلب بچه ماهی های کوچک نصیبمان میشد و آنها را داخل سطل میریختیم به خانه می آوردیم


ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:30 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 3 نظر

لوطی ولی

دو هفته پیش برای عروسی همکار عزیزمان آقای حبیب اله پوربه اتفاق همکاران به جیرنده رفتیم ، میهمان آقای دکتر مهرگانفرد بودیم ، انسانی دوست داشتنی و بسیار فعال وبلاگی هم دارند در باره داماش به آدرس اینترنتی

 http://damash-ziba.blogsky.com/  برایمان از تاریخ عمارلو و منطقه جیرنده و داماش گفتند ، چند تا عروسی آنجا در جریان بود در یکی از آنها گوشه ای از شکل عروسی های قدیم به چشم میخورد زنها با لباسهای محلی معجومه ها را سر گرفته بودند و داشتند به خانه عروس برای آوردن عروس میرفتند ، یادم آمد در بسیاری از روستاها مراسم قدیمی عروسی ها از بین رفته است در وبلاگهای بچه های الموت نیز مطلبی ندیدم بر آن شدم با خاطره ای گوشه ای از این رسوم را در روستای خودمان بیان کنم ، پس از عروسی به داماش رفتیم جای بسیار زیبا و البته جایتان خالی با صرف کباب در بالای کوه روز به یاد ماندنی را گذراندیم 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 26 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 12:30 ق.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 5 نظر

مرز میان شجاعت و ...

به کنار رودخانه که رسیدم ، آب همچون تنوره دیو در خروش بود هر آنچه که در پیشش بود به مبارزه می طلیبد ، عصابنیتش را براحتی از خروشی  که داشت و از چهره درهمش که همچون پیشانی گره کرده با هر بالا و پائین آمدن از روی سنگها نقش می بست میتوان دریافت ، اما کمی آن سوتر جائیکه از دو تنه درخت برای رفتن به آنطرف رودخانه استفاده میشد خبری نبود معلوم بود باران دیشبی و سیلابش آنها را با خود برده بود ، 
ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: یکشنبه 16 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 11:09 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 3 نظر

تور کتاب الموت و یک نکته

الف - تقریبا از کلاس چهارم دبستان بود که علاقه به خواندن کتاب کردم و بدون تردید بیشترین کتاب را در دوران راهنمائی خواندم از چنگیزخان واسیلی یان تا فروغ ابدیت آیت اله سبحانی  و .. تقریبا کتابی نبود که در کتابخانه کوچک مدرسه نخوانده باشم ، کامران سیاهکلی اخوانش در شهر بودند و معمولا هر چند وقت به شهر می آمد و کتاب از کتابخانه میگرفت بعد که خودش میخواند میداد من هم میخواندم و این روند ادامه داشت تا سال دوم دبیرستان که به قزوین آمدم و در منزل خدا بیامرز دائی احمد سکنی گزیدیم ، ایشان کتابخانه ای داشتند با تعداد زیادی از کتاب که من انگار تشنه ای به آب رسیده روزهای اول عهد کردم که همه را بخوانم اما از کدام یک شروع کنم تصمیم نگرفتم و هر روز به روز بعد موکول میشد یک مشکل اساسی وجود داشت و آن وجود تلویزیون بود و من علاقه زیادی به تلویزیون داشتم و از آن سالها تاکنون کمتر شده است به کتاب خواندن بپردازم البته نه اینکه کتاب نخوانده ام اما هرگز  اشتیاق آن سالها را نیافته ام و بروز اینترنت نیز وضع را بدتر از قبل نموده است و اگر بعضی وقتها اندک زمانی به کتاب خواندن میگذاشتم آن نیز اکنون صرف اینترنت میشود.

ب-  ذبی که رفته بودم به ساحل رفتیم آنچه که برایم بسیار جالب بود اینکه خارجی ها مهمترین کاری که در ساحل یافته بودند استراحت و خواند کتاب بود ، اگر بگوئیم که تلویزیون و اینترنت باعث نخواندن کتاب میشود اینهمه اشتیاق آنها را برای خواندن کتاب چگونه میتوان توجیه کرد .

ج - آنچه من خواندم دوستان زحمت زیادی برای تور کتاب الموت کشیدند که جای بسی تقدیر و تشکر را دارد اما دوستان مشکل این است که یک جای کار اشکال دارد اینکه چگونه میشود کتابخوانی را احیاء کرد نه تنها برای فرزندان الموت  بلکه برای همه مردم ایران پیشنهاد میکنم آقای طاهری عزیز بعنوان اولین قدم با همکاری شرکت تعاونی توسعه اوان در جائی مشرف به دریاچه زیبای اوان مکانی را صرفا برای خواندن کتاب تخصیص دهند. 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:17 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 3 نظر

فوتبال و کی روش

الف - همه خوشحال از صعود به جام جهانی و شاید از اینهمه چند وقت بعد فقط گل قوچان نژاد یادمان باشد . اما اینکه چگونه و چطور شد را زیاد نتوانیم بخاطر بیاوریم در این یادداشت مروری کوتاه به این مقوله دارم .

 ب- در بحث جامعه شناسی ملتها میگویند مردمان شرقی سعی میکنند با طبیعت زندگی مسالمت آمیز داشته باشند نه طبیعت و پیرامون خود را بالاتر از آن میبینند و نه خود را بالاتر از آن ، غربی ها سعی بر این دارند که بر طبیعت و پبرامون خود مسلط باشند و علت پیشرفت آنان در علم و دستیابی به دانش ناشی از همین موضوع بوده است سعی میکنند کنترل را در اختیار خود داشته باشند تا به احتمالات و ... و برعکس مردمان خاورمیانه طبیعت را مسلط بر خود میبینند بیشتر چیزها را به مسائل ماوراء الطبیعه ربط میدهند  که خارج از اختیار آنان است .

ج - کی روش مردی است از غرب که آمده بود موفق باشد نمی خواست همه چیز را به اما و اگر بسپارد و زود دریافت که باید از تمام پتانسیل کشوری مثل ایران و ایرانی استفاده نماید به همه جا سفر کرد و هر روز نامی تازه را معرفی کرد و این قوچان نژاد بود از یافته های کی روش که مهره وزیر کی روش را در سه بازی آخر بازی کرد،

کی روش همچنین دژاگه را نیز به ایرانیان نشان داد اما وقتی که مصدوم شد زانوی غم بغل نگرفت و با همدردی بقیه اعضای تیم با این بازیکن روحیه تیمی را به نحو احسن بالا برد، بجای اینکه این موضوع سبب افت روحیه تیمی شود.

وقتی که رحمتی بنا به هر دلیلی اعلام کرد نمیخواهد در تیم ملی بازی کند دنبال ناز کشیدن نرفت و بصراحت گفت بازیکن باید افتخار نماید که در تیم ملی بازی کند و دیگر رحمتی جائی در تیم ندارد حتی وقتی که بعضی خواستند پا درمیانی کنند اجازه نداد بنظر شما آیا اگر رحمتی بود تضمینی بود که بهتر از رحمان باشد.

و آخر اینکه با اشتباه مربی کره ای کی روش کاری کرد که نشان دهد از هر ایرانی ایرانی تر است و آن پتانسیل های نهفته ایرانیان که معمولا در زمانهای دشوار آزاد میشود را بخوبی با رفتار روانی خویش آزاد ساخت


من تفاوتهای کی روش با مربیان ایرانی را نه در میزان علم و دانش روز او از فوتبال بلکه از تبارشناسی  او و خواستن برای موفقیت شدن با تمام وجود میدانم .


تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:51 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 0 نظر

انتخابات

یک - به اتفاق دوستان پنجشنبه بعد از ظهر به مقصد شمال حرکت کرده ایم در داخل پمپ بنزین روی ماشین حساب موبایلم حساب و کتاب میکنم حدود 45 میلیون رای قالیباف 18 روحانی 15 جلیلی و ....  چند بار بالا و پائین میکنم میخواهم حدس بزنم اما وضعیت پیچیده تر از آن است که بشود حدس زد  ، سوئیچ در درب صندوق عقب گیر میکند ُ ما در تدبیر اینکه کلید را چگونه بیرون بکشیم و آن سو تر کسی مسحور ما که مشغول چه کاری هستیم در حین مسیر تعدادی از دوستان پیامک میزنند که به روحانی رای دهید.

 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:06 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 2 نظر

دعا کنیم برای دو نفر

پدر  نزدیک پسر جوانش شد و در حالیکه دستش روی شانه های پسر گذاشته بود رو به پسر جوان خویش نمود و گفت پسر فکر میکنی تو مرا بر زمین میزنی یا من تو را پسر بلا فاصله جواب داد البته که من پدر دلش شکست از غرور پسر و پیری خودش خودش را جمع کرد و کنار کشید میخواست چیزی بگوید اما یقین نداشت حرفی که شنیده درست باشد و بار دیگر از پسر پرسید پسرجان تو مرا بر زمین میزنی یا من تورا و اینبار پسر بلافاصله جواب داد معلوم است شما پدرجان پدر گفت که بار قبل چیز دیگری گفتی و الان یک چیز دیگر و پسر چواب داد چدر جان آن دفعه دستانت بر پشتم بود و پشتم به کوهی چون تو بود ولی اینبار که دستت را از پشتم برداشتی تمام قدرتم از بین رفت  .

خبر  آمد که اوسط  و محرم از مدرسه فرار کرده اند ، کجا رفته اند معلوم نبود اوسط پسر مش قنبر خاکپور بود ومحرم پسر مش اسد قربانی هر دو پسر اول خانواده بودند و بالطبع امید و آرزوهای هر پدری به فرزند اول پسر هست مخصوصا مش قنبر خاکپور که همسایه و پسر خاله پدرم بود بسیار دوست میداشت که اوسط درسش را بخواند ، اما هر چه میکرد ظاهرا کارگر نبود آنها رفتند بدنیال سرنوشت اوسط رفت سراغ آرایشگری و از حال و احوال محرم نیز خبری نداشتم چند سال بعد هر دو برگشتند و ازدواج کردند از قضا پدر هر دو زود فوت کردند خدا بیامرز مش قنبر مرحوم سکته مغزی کرد  و

ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:16 ب.ظ | نویسنده: فرشید اسکندری | چاپ مطلب 3 نظر
( تعداد کل: 47 )
   1      2   >>
صفحات